امروز پنج شنبه, 24 آبان 1397 - Fri 11 16 2018

منو
  • بازدید: 3426

در مورد پيدايش شهر آمل مطالب فراواني در کتب و منابع مختلف آمده است که ذکر تمامي آنها در اين مختصر نمي گنجد . در مجموع مي توان سه نظريه را از مجموع مطالب مربوط به پيدايش آمل جمع بندي و استخراج کرد:


الف - پيش از مهاجرت آريايي ها به فلات ايران و سکني گزيدن در آن ، اقوامي در منطقه شمالي رشته کوه البرز و در حاشيه جنوبي درياچه خزر سکونت داشتند، که به آماردها معروفند.

پيرنيا مي نويسد : « وقتي آريايي ها به فلات ايران آمدند ، مردماني يافتند که زشت و از حيث نژاد و عادت و اخلاق و مذهب پست تر از آنان بودند . آريايي ها مردم بومي از « ديو » يا « تور » ناميدند. علاوه بر اين در مازندران آثاري بدست آمده که خيلي قديمي است ودلالت بر صحت اين استنباط مي نمايد . رفتار آريايي ها با اين مردم بومي مانند رفتار غالب با مغلوب بود ، بخصوص که آريانها آنها را از خود پست تر مي دانستند ، بنابراين در ابتدا هيچ حقي براي آنها قائل نبودند . »

اردشير برزگر مي نويسد : « هزاران سال ، پيش از آمدن آرياهاي ايراني به فلات ايران چندين گروه مردمان بومي که چهار گروه آن مشهورترند در اين فلات جاي داشتند که چگونگي دوره هاي پيشين آن چندان روشن نيست . نام يکي از اين چهار گروه مردم بومي فلات ايران مرد بود ، نام گروه مرد در نوشته ها « مارد » يا « آمارد » آمده که به زبان ايران و بومي مرد و آيمرد است و واژه هاي آمرت زبان کهنسال ارامنه و مردي ، آي مردي ، جوانمرد ، جوانمردي ، گله و گيله مرد که امروزه در سراسر مازندران و گيلان گويا است از نام باستاني اين گروه سرچشمه مي گيرد . رابينو معتقد است در ميان اقوام تاريخي مازندران يکي تيپرها بودند که در کوههاي شمالي سمنان اقامت داشتند ، آمردها که شهر آمل ( آمرد همان آمل است چنانکه پرد همان پل مي باشد ) به اسم آنها ناميده شد. »


يحيي ذکاء در « کاروند کسروي » آورده است : 


آما ، آماردان يا ماردان ، در زمان لشکر کشي اسکندر ماکدوني به ايران ، اين تيره در مازندران نشيمن مي داشتند و آن هنگام هنوز تپوران به آنجا نيامده بودند ، ولي سپس چنانکه از گفته هاي استرابون پيداست در آذربايجان و ارمنستان و پارس و ديگر جاها پراکنده شدند .

آمل ، شهر شناخته و کهن مازندران که اکنون نيز هست ، گذشته از آنکه تاريخ بودن ماردان را در مازندران نشان مي دهد؛ از راه زبان شناسي هم اين واژه جزء ديگر شده آمارد نيست زيرا يکي از قاعده ها زبان شناسي عوض شدن «ر » و « د » به « ل » ، ديگري عوض شدن « ا » به «و » و ديگري افتادن « و» و بازماندن پيش در جاي آن مي باشد ، چنانکه از روي اين قاعده واژه هاي « پارد » و « وارد » و « سارد » کهن « پل » و « گل » و « سال » گرديده ، آمار نيز از روي آنها آمل شده ....

اردشير برزگر مي نويسد : « پاره اي از ايران شناسان را گمان اين است که اين دسته « آمرد » از لاهيجان کنوني تا حوالي بابل امروزه جاي داشتند و همين دانشمندان را انديشه بر اين است که شهر آمل پايتخت باستاني آنان ، نخست به نام اين گروه « آمرد » بود . رفته رفته آملد و آمل برگردانيده شده است و امروزه نام آمل هم در ميان توده مازندران AML است نه AMOL » .

وي مرزهاي سکونت اين قوم را چنين توضيح مي دهد : « مرزهاي چهارگونه سرزمين مردها بدينگون بود ، از خاور به مرز ورگانا ، هيرگانا گرگان و قسمتي به پارت خراسان، از شمال به درياچه دراکسپين ( کاسپين ، کاسو ، کازاک يا قزاق ) و از باخترن تا آن دست لنکران ( قفقاز ) و از جنوب خاوري به کوميسين ( قومس يا دامغان ) و از جنوب رکا ( رک يا ري ) و جنوب باختري به کسپين
( قوزوين ) و سرزمين مدي چسبندگي داشت . »

وي در جاي ديگر مي نويسد :  

« در حدود سه هراز سال پيش از ميلاد انبوهي از مردم هند و اروپايي در مسير مهاجرت خود به سمت هندوکش و دسته اي به سوي فلات ايران سرازير و چون از خاک ورگانا « گرگان » گذشتند وبه سرزمين مردها رسيدند ، منطقه را سبز و خرم يافته ، رحل اقامت افکندند ؛ آنان ميزبانان را دوا، بربر و تور ناميدند . » در اين مختصر مجال نقد و بررسي موارد مذکور نيست . عقب مانده بودن تپورها و آماردها نسبت به آريايي هاي مهاجر و يا القاب دوا، تور و بربر ، هم از نظر زبانشناسي و هم از نظر تاريخي جاي تامل و نقد دارد.

پورداود نوشته است : « آميانوس Ammianus در حدود سال 360 ميلادي کتاب خود را نوشت وي و چند تن ديگر در طي جغرافيا و تاريخ روزگار هخامنشي و اسکندر و سلوکيه و اشکاني و ساساني از قومي به نام مردوي Mardoi يا آمردي Amardoi ياد مي کنند که در سواحل درياي خزر مي زيستند و تيره اي از همين مردم در آسياي مرکزي ، نزديکي مرو رود جيحون ( آمويه ) بسر مي بردند .»

او در ادامه مي نويسد : « نام شهر آمل يادگاري است از همين قوم که نام خود را به اين سرزمين داده اند . »

اردشير برزگر معتقد است « در دوره اشکانيان ، مردها با اشک پنجم ( فرهاد يکم ) جنگيدند و پس از سه سال مبارزه شکست خوردند و بسيار به قتل رسيدند . وي آنها را به آنسوي خراسان کوچانيده و اينها به يادگار آمل در آنجا شهري ساختند به نام آمل که ابن خردابه در المسالک و مقدسي در احسن التقاسيم و ابن العبري در مختصر الدول وجود شهري به نام آمل را در بخش غربي جيحون تائيد کرده اند. »



نصراله هومند در جزوه آشناي مختصري با شهر آمل با اين نظر مخالف است و مي نويسد : « تز ميان همين اقوام مهاجر آريائي ( آزادگان ) شاخه اي ديگر با نام آموهائي براي بدست آوردن سرزميني بزرگ و آباد از سرزمين اصلي خود مهاجرت نموده و در کناره رود هراز ( هرهز ) آرام يافتند. چنانکه اين قوم توانستند در کنار ( ه ) غربي همين رود شهري را بنا کنند و نام قبيله و قوم هود را بر آن شهر بنهند . با گذشت زمان به گونه هاي : آموري ، آمو ، آمل بدل شد.»

و سرانجام نتيجه مي گيرد : « منظور از اين همه اشارات و يادآوري ها اين بود که « آموئي ها » مردمان اوليه سرزمين آمل و اطراف از سمت غرب به شرق مهاجرت نکردند بلکه از شرق درياي خزر به مازندران ( تبرستان ) مهاجرت نموده ساکن شدند و... واژه هايي مانند آمارد ، آملد ، امرته را نمي توان ريشه لغوي شهر آمل به حساب آورد در صورتي که با اندکي دقت و توجه مي توان ريشه واژه آمل را به اينگونه بدست آورد : آمل – آمو – آموي- آمويه . »

پور داود نوشت : « از آنچه گذشت پيداست در پارينه نام مردمي که در آن ساما مي زيستند امرد Amarda خوانده مي شد و نام آمل در مازندران يادگاريست از آن دوران . »
هرودوت در کتاب تواريخ در توضيح عايدات داريوش از ممالک و اقوام زير نفوذ ، از اقوام تيبارينها ، ماکروينها ، موزيکانها و مارد ( آمرد ) ها نام برده است .

پيرنيا معتقد است پس از آمدن آريانها به فلات ايران ( قسمت شمالي فلات ) و زندگي در اين منطقه و پي بردن به مشکلت و خطرات يک زندگي طبيعي و ضرورت همزيستي ، اختلاط نژادي آنها با بومي ( آماردان ) آغاز شد . چنانچه از ظواهر و مستندات و مدارک موجود برمي آيد آماردها اقوامي مبارزه و جنگجو بودند ، از بارزترين شواهد اين مدعا نبرد اين قوم با سپاه اسکندر مقدوني است . آورده اند پس از ورود اسکندر به قسمت شرقي مازندران فعلي تنها قومي که نماينده اي در جهت تقديم تحف و پيشکش و پذيرفتن استيلاي اسکندر به نزد وي نفرستاد آماردها بودند .

برزگر در اين باره مي نويسد : « ماردها ( مردها ) به اسکندر سرفرود نياورده و نميانده نزدش نفرستادند . اسکندر گفت « خيلي غريب است که يک مشت مردها نمي خواهند مرا فاتح خوانند  سپس ورزيده ترين سپاه خود را به سوي آمل راند و فرهاد ( ساتراپ) را نيز با خود برد »

از بررسي اسناد و مدارک باقيمانده چنين بر مي آيد که جنگ با اقوام جنگجوي آماردها در جنگلهاي ابنوه براي اسکندر و سپاهيانش بسيار مشکل و طاقت فرسا بود ، آشنايي اين قوم با شيوه هاي جنگ و گريز در جنگل و زندگي در آن و خو گرفتن آنان با شرايط خاص زندگي و نيز جنگ در جنگلهاي انبوه ، کار فتح را مشکل کرد و پيشروي سپاه فاتح اسکندر در جنگلهاي محل سکونت آماردان متوقف گرديد.

ربودن اسب محبوب اسکندر بنام « بوسيفال » يا « بوسيفالوس» کارايي اين قوم را در جنگ ، آن هم با سپاه ورزيده و مقتدر اسکندر مقدوني ، نشان مي دهد ، سرانجام اسکندر در مقابل پس گرفتن اسب محبوب خود در قبال متارکه جنگ و پذيرفتن ضمني صلح بدون فتح منطقه مجبور به بازگشت شد.

از نمونه هاي ديگر جنک آوري آماردان ، مبارزه سه ساله اين قوم با فرهاد اول « اشک پنجم » است که سرانجام منجر به شکست آماردان و تبعيد آنان گرديد.
اکرم بهرامي نوشته است : « فرهاد اول پادشاه آماردها را در منطقه آمل شکست داد و آنها را به حوالي خوار ، مشرق ورامين ، کوچانيد و تپوريها جاي آنها را گرفتند . »

مرحوم مهجوري به نقل از پيرنيا مي نويسد :    

« جنگ فرهاد با ماردها چندين سال به دراز کشيد . از اينجا معلوم مي شود جنگ با اين مردم سخت بوده ، از طرف ديگر ديده مي شود که سلوکيها در اين جنگ هيچ دخالتي نمي کنند ، حال آنکه اسما سرزمين ماردها يکي از ايالات تابعه آنهاست . از اينجا چند نکته را مي توان استنباط کرد . اولاً دولت سلوکيها در اين زمان رو به ضعف نهاده بود و ماردها مردمي نبودند که به آساني تحت تابعيت بمانند . بنابراين اعتنا به سلوکيها نداشتند ، حتي ظن قوي اين است که بعد از اسکندر مستقل شده بودند. »

و درجاي ديگر نوشته است :  

« درباره خوي و احوال آماردها گواهيهايي از مورخان باختري براي ما مانده است . مثلاً ژوستن Justin آنان را نيرومند و شجاع خوانده است. آريان مي گويد که آماردها مردمي بودند بي بضاعت ، ولي در کشيدن بار فقر و قحطي دلير . »

و باز در ارتباط با دليري و شجاعت آماردها در کتاب تاريخ مازندران به نقل از يک دايره المعارف از کتابخانه دانش عمومي Library Of General Knowledge چاپ 1882 ميلادي آمده است :

« قسطنطين چهارم در 686 ميلادي ( سده هفتم ) دوازده هزار از مردي ها را ، که قبيله اي جنگجو و ايراني نژاد بودند و در بخش هاي شمالي درياي خزر مي زيستند ، براي سد و جلوگيري تاختن هاي مسلمانان به سرزمين لبنان کوچانيد . »

در مرز گوگمل در قلب قشون ، داريوش با تمام خانواده و نجباي ايراني جاي داشت که جنگ آوران هندي، کاري ، آناپاست Anapast و تيراندازان ماردي « آمارد » گرداگردش صف بسته بودند .

شواهد ديگري از قدرت جنگندگي اين قوم در نبردهاي ترموپيل ، گوگمل و نيز ديگر نبردها با ساردها يا نيروهاي بابل در دوره هخامنشيان موجود است .


ب – دومين نظر درباره پيدايش شهر آمل متکي به نوشته هاي ابن اسفنديار ، کاتب آملي ، در کتاب « تاريخ تبرستان » مي باشد. ابن اسفنديار در صفحه 82 کتاب فوق تصريح مي کند که در سال 613 هجري قمري مشغول نوشتن اين کتاب بوده است . اساس و بنيان کتاب ياد شده بنابر نوشته ابن اسفنديار از کتاب عقد سحر و قلائد در تاليف ابوالحسن بن محمد اليزدادي است . ابن اسفنديار زاده و ساکن آمل بوده و بنابر نوشته اش به خوارزم نيز رفت . روايت وي در ارتباط با پيدايش آمل افسانه گونه است . وي معتقد است آمل ماخوذ از نام آمله دختر اشتاد است که به اتفاق برادرش يزدن به دليل کشتن شخصي از تبار دليم به نواحي آمل فعلي آمده ، يزدان آباد ( که معروف و معمور است ) و روستاي استادرستاق (که آنهم در دوره ابن اسفنديار ظاهرا آباد بود ) را بنا نهادند . وي در تاريخ تبرستان مي نويسد : « بناي آمل به فرمان آمله دختر يکي از روستاي ديلمي و همسر فيروز ، شاه بلخ ، ساخته شد . »


ج – نظر سوم در باب پيدايش آمل ، که بر دلايل و مدارک متقن و مستدل استوار نبوده و يا نگارنده با آن برخوردي ننموده است . بنياد شهر آمل را به طهمورث ، جمشيد ، کيومرث و ..... از پادشاهان پيشدادي نسبت مي دهد.

ملگونف سياح روس در سال 1280 هجري قمروي بدون ذکر ماخذ نظر مي دهد: « در بناي آن اختلاف است به ضحاک ( و کيومرث و جمشيد و هوشنگ ) و فريدون و طهمورث نسبت دهند. »



دولتشاه سمرقندي در « تذکره الشعرا » آورده است: 

« اما شهر آمل از بلاد قديم است و بناي آن گويند جمشيد کرده و بعضي گويند که افريدون ساخته ، حالا چهار فرسنگ علامت شهر است که محسوس مي شود و هر جا که زمين را بکاوند خشت پخته و سنگ ريخته ظاهر شود و چهار گنبد است در آن شهر که مقبره افريدون و اولاد او گويند آنجاست . في کل حال از روزگار افريدون تا زمان بهران گور تختگاه ربع مسکون آمل بود . »

قاضي احمد قزويني در « تاريخ جهان آرا » را نوشته است :

« طهمورث بن هوشنگ لقبش نجيب و بعضي دنباوند يعني تمام سلاح گفته اند اما مشهور به ديوبند است . آمل مازندران و اصفهان و بابل از آثار او اشتهار دارد . »

حمد الله مستوفي در « نزهه القلوب » آورده است  :
 
« آمل از اقاليم چهارم باشد طولش از جزيره خالدات فزک 107 و عرض از خط استوالول 66 طهمورث ساخت اثري بزرگست .. »

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد